بهارانه

متن مرتبط با «نامه ای به» در سایت بهارانه نوشته شده است

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

  • نیلوبلاگ

    ۱: زندگی عجب داستان پیچیده ای داره. عجب ناگفته ها و ناپیدا شده ها! هر روز یه ایده ی جدید، یه تیوری جدید می یاد و یا اینکه بوده و تو تازه پیداش می کنی! اینکه چطور شد که ما این شدیم، رفتارهای ما چطور شک...

    ادامه مطلب
  • نگاهی به پشت سر!

  • نیلوبلاگ

    ۱: سال ۷۸- تازه مهاجری جوان xa0درxa0پایتخت، زخمی از نژاد پرستی و برتری طلبی. خیابانهای پایتخت به مثال هرزه خانه و چه xa0طعمه ای بهتر از زنی زیبا و جوان با سری پر شور و جانی پر انرژی . زنده ماندن در ان ناکجا...

    ادامه مطلب
  • ازادی واژه ای از بنیان دروغ

  • نیلوبلاگ

    چند درصد از ما جوری زندگی می کنیم که دوست داریم؟ کاری رو می کنیم که واقعا عاشقشیم؟ ازادی در حد انفرادیش دروغه چطور ما دنبال اون در سطح جامعه هستیم؟xa0شاید این تنها من هستم که اینطوری فکر و حس می کنم! شا...

    ادامه مطلب
  • کارهایی که هم کارند و هم عشق!

  • نیلوبلاگ

    ساعت هشت شبه و توی سالن انتظار کلاس پارکور هومان نشستم و گروهای مختلف بچه xa0ها رو که ژیمناستیک و پارکور می کنن تماشا می کنم. نزدیکترین گروه به من، گروه مبتدی ژیمناستیکه که دختر و پسرهای ده تا پونزده سا...

    ادامه مطلب
  • صندلی عقب نشستن هم صفایی داره!

  • نیلوبلاگ

    بدون هیچ برنامه ریزی قبلی وقت ناهار سر از استارباکس نزدیک محل کارم دراوردم. دلم تنگه و بی قرار! پدر مادرم دو روز پیش برگشتن ایران و بعد از سه برگشتن به تنهایی قبلی کار اسونی نیست. باید برنامه های زنذگیمو اپدیت کنم اما همه چی منوط به یه عالمه اما و اگر داره! می شه گفت بجایی رسیدم که زیاد کنترلی به چیزی ندارم. از وقتی...

    ادامه مطلب
  • پاییز چهارم

  • نیلوبلاگ

    وصف پاییز کانادا محاله،زیباییهاشو باید دید و با تمام وجود تجربه کرد. من عاشق بهارم اما همیشه شیغته ی پاییز هم بوده ام. فرق نداره پاییز خیابان ولی عصر، زرگنده یا اتاوا! پاییز منو دیوونه می کنه سرشار از حزن و دلتنگی بی معنایی که هرگز نفهمیدم ریشه اش کجاست.xa0 پاییزهای سخت زیاد داشتم توی زندگیم و امسال تنها سالی نیست که xa0برگهای رنگی درختها تنمو می لرزونه و امسال تنها سالی نیست که من با دیدن اینهمه زیبا...

    ادامه مطلب
  • بی بهانه گریستن

  • نیلوبلاگ

    سر پا ایستادم و در مقابل همه باد ها و طوفانها مقاومت می کنم . مدتها بود که به اینکه چقدر تنهام فکر نکرده بودم. ولی اشکهای سیل اسای روی صورتم نشان از شکستنمه......

    ادامه مطلب
  • پناهندگی برای زنان ایران

  • نیلوبلاگ

    روح سرکشم امروز اما، حاضر نشد قبول کنه کارهای مهمتری غیر از نوشتن برای دلم دارم. خسته است از باید ها و نباید ها، خسته است ار دیر شدن و عجله داشتنها، خسته است از به زبان خودش نخوندنها و ننوشتنها و نتیجه اش اینه که امروز با اینهمه کاری که دارم باید بنویسم. باید بنویسم از همه جا از همه چی غیر از حال خو...

    ادامه مطلب
  • روزهای سبز و زیبا

  • نیلوبلاگ

    این روزها سخت تلاش می کنم که ادم مثبت و زیبا اندیشی باشم. حواسم هست که اسمون زیبا ی تابستونی رو ببینم. گلهای قشنگ باغچه رو نوازش کنم و خداوند را برای همه نعمتهای کوچیک و بزرگش شکر کنم. این روزها به خودم میگم روزهای بیکاری و توی خونه موندن زود تموم می شه و لذت ببر از هر ثانیه اش که بعدا برات ارزو می ...

    ادامه مطلب
  • باید و نباید ها را فراموش کنیم

  • نیلوبلاگ

    چقدر خوبه بفهمیم فقط دو جنس ذن و مرد وجود نداره چقدر خوبه که بدونیم فقط رابطه ی دو جنس مخالف ( اونم تو قالب ازدواج) درست و بقیه غلط نیست چقدر خوبه که بدونیم که: رابطه ی زن و مرد، زن و زن، مرد و مرد، یه نفر با هر دو جنس و حتی یه نفر با هیچکس xa0همه اندازه ی هم طبیعی و واقعی اند و این حق هر انسانیه که هر جوری که دوست داره رابطه ی جنسیشو انتخاب کنه بدون هیچ برچسبی و بدون هیچ قضاوتی. چقدر خوبه چیزی رو که نمی فهمیم انکار یا تحقیر نکنیم. چقدر خوبه کاری نداشته باشیم مردم تو رختخوابشون چه می کنن. چقدر خ...

    ادامه مطلب
  • گربه ی قشنگ من

  • نیلوبلاگ

    هر وقت زندگی خودمو توی کانادا مجسم می کردم یه سگ بزرگ سفید خوشگل هم ترسیم می کردم که عاشقشم. مدتها گذشت و نشد من سگم و پیدا کنم. در عین حال هرگز فکر نمی کردم بتونم با گربه ای ارتباط برقرار کنم چه برسه به اینکه یکی توی خونه ام داشته باشم . ولی... الان که xa0دارم این و به زحمت توی گوشیم می نویسم یه دختر کوچولوی فوق العاده ملوس روی پاهام نشسته و توی گوشیم سرک می کشه. عشق بدون شرط حیوانات خانگی رو شنیده بودم یه هفته است که دارم با گوشت و پوست بدنم لمس می کنم......

    ادامه مطلب
  • این داستان واقعی ایست. قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    اون روز تا وقتی که پیشم بود فقط خوشحال بودم و پر از حسهای خوب. بوسه ی خداحافظیش اونقدر شیرین بود که تا بعد از نیم ساعت از رفتنش هنوز وجودم سرشار از xa0 عشق xa0و شهوت بودم.xa0 ساعتها گذشت تا واقعیت زندگی خودشو به رخم بکشه. عذاب وجدان شدیدی داشتم. هرگز فکر نمی کردم روزی منم تبدیل به یه زن خیانتکار بشم. هرگز فکرشو نمی کردم برای اینکه خیانت به معنی خوابیدن با یه مرد دیگه بجز شوهرم بود برام و هنوز هم می دونستم که هرگز اینکارو نخواهم کرد. انگار یه گوشه ی دلم خوشحال بود. شاید فکر می کردم من هیچ وقت به ...

    ادامه مطلب
  • نامه ای به ...

  • نیلوبلاگ

    xa0سلام, خوبی؟ می دونم که این روزا معنی خوب بودن و فراموش کردی. می دونم که فکر می کنی واقعا مگه می شه خوب بود؟ اصلن خوب یعنی چی؟ مدتهاست که می خوام برات نامه بنویسم . یه وقتهایی از xa0سر دلتنگی, یه وقتهایی از سر غصه ای که برات می خورم و یه وقتهایی مثه الان از روی تنفر. اگه پونزده سال پیش یه نفر بهم می گفت یه روزی من قراره از تو متنفر بشم بهش می خندیدم و می گفت که ادم نفهمیه و منو نشناخته. من هرگز از "او" متفر نمی شم. ولی چند سالی هست که دوستت ندارم و برای همین هم ترکت کردم. اون وقتها فکر می کردم...

    ادامه مطلب
  • مردانگی به زور...

  • نیلوبلاگ

    چشمای شایان این روزا غمگینه و من طاقت نگاه کردن توی چشمای قشنگشو ندارم. توی یه توافق xa0بدون کلام از رفتن به ایران زیاد حرف نمی زنیم و شوقی نشون نمی دیم. می گه من اوکیم ولی چشماش می گه که نیست. هومان بعد از دیدن فیلم خودش حدود پنجاه روز قبل از اومدنمون به کانادا و درو دیوار خونه ی قدیم تازه دوزاریش افتاده ایران کجاست و تازگی شوق و ذوق نشون می ده. سر میز شام تعریف می کنه که دایی گفته برم تهران منو می خوره و همه می دونیم که هومان از دایی خاطره ای نداره و شایان که با دایی بزرگ شده می دونه دایی با ج...

    ادامه مطلب
  • خانه را ترک کردم یا به خانه برگشتم؟

  • نیلوبلاگ

    یه هفته ای از اومدنم به ایران گذشته، راه طولانی و پر از خستگی. xa0هر کدوم از اقوام و دوستانو که می بینم حسم اینه هیچ فاصله ای بینمون وجود نداشته و نداره. سه سال طولانی بود نه به اندازه ای که رنگ دوستی ها رو تغییر بده، ادمهای دور و برم همونی هستند که بودن بعضی ها پولدار تر بعضی هم بی پول تر، ولی طرز فکرها و افکارشون تغییر نکرده،هیچ xa0هیچ. برای دیدن همه دلم می لرزه وقتی بغل می کنمشون دلم نمی خواد از خودم جدا کنمشون ، از هر گونه بحث و تحلیل اجتماعی و سیاسی بیزارم و سعی می کنم سر حرف باز نشه، بیشتر...

    ادامه مطلب