
حکایت جوجه اردک زشت و همه شنیدیم، درد تنهایی و پذیرفته نشدنه جوجه اردک با تبدیل شدنش به قویی زیبا به دست فراموشی سپرده شده در طول تاریخ! حالا فکر کنید که جوجه اردک زشت تا ابد متفاوت و غیر قابل درک می موند؛ بعد چی می شد؟ ایا بازهم داستان توی ذهن کسی می موند یا همه به توافق نظر می رسیدن که حتما یه اشکالی هست توی این موجود که اینهمه متفاوته! حکایت جوجه اردک زشتی که هرگز شکل گروهی نشد یا گروهشو هرگز پیدا نکرد حکایت ادمهای کمی نیست. همه جا هستند این ادمها، جامعه ی غرب با همه ی پی...
ادامه مطلب
۱: زندگی عجب داستان پیچیده ای داره. عجب ناگفته ها و ناپیدا شده ها! هر روز یه ایده ی جدید، یه تیوری جدید می یاد و یا اینکه بوده و تو تازه پیداش می کنی! اینکه چطور شد که ما این شدیم، رفتارهای ما چطور شک...
ادامه مطلب
۱: سال ۷۸- تازه مهاجری جوان xa0درxa0پایتخت، زخمی از نژاد پرستی و برتری طلبی. خیابانهای پایتخت به مثال هرزه خانه و چه xa0طعمه ای بهتر از زنی زیبا و جوان با سری پر شور و جانی پر انرژی . زنده ماندن در ان ناکجا...
ادامه مطلب
این روزها همه چی زیباست، اسمان ابی و قشنگ، سبزی درختها دلچسب و نوای پرنده ها گوش نواز. این روزها همه چی دوستداشتنی است؛xa0مردم سفید و سیاه ، کوتاه و بلند، مهربان و نامهربان اطرافم دوستداشتنی هستن. کارم،...
ادامه مطلب
حکایت جوجه اردک زشت و همه شنیدیم، درد تنهایی و پذیرفته نشدنهxa0جوجه اردک با تبدیل شدنش به قویی زیبا به دست فراموشی سپرده شده در طول تاریخ! حالا فکر کنید که جوجه اردک زشت تا ابد متفاوت و غیر قابل درک می ...
ادامه مطلب
چند درصد از ما جوری زندگی می کنیم که دوست داریم؟ کاری رو می کنیم که واقعا عاشقشیم؟ ازادی در حد انفرادیش دروغه چطور ما دنبال اون در سطح جامعه هستیم؟xa0شاید این تنها من هستم که اینطوری فکر و حس می کنم! شا...
ادامه مطلب
ساعت هشت شبه و توی سالن انتظار کلاس پارکور هومان نشستم و گروهای مختلف بچه xa0ها رو که ژیمناستیک و پارکور می کنن تماشا می کنم. نزدیکترین گروه به من، گروه مبتدی ژیمناستیکه که دختر و پسرهای ده تا پونزده سا...
ادامه مطلب
اخر شبه و دارم توی فیس بوک پرسه می زنم. پست اومده یه زره بین روی نقشه ی خاور میانه که اسم ایران و بزرگ کرده. روی نقشه اسم شیراز و می شه دید، یکم اونطرف ترش کرمان و یکم اینطرف ترش بندر بوشهر و دیگه هیچ...
ادامه مطلب
چهاردهم اپریل xa0دو هزار و هجده اولین تار موی سفیدمو کشف کردم و سریع قیچیش کردم!xa0 همیشه فکر می کردم حتما یه حسی بهت دست می ده! حتما احساس پیری یا پختگی می کنی یا اینکه یه حسی که نمی تونی ترجمه اش کنی اما واقعا هیچ حس خاصی نبود! فقط اینکه ایا درست می بینم؟ این واقعا موی سفیده؟ بزار قیچیش کنم تا از نزدیک ببینم؟xa0 بعدشم فرامپش کردمش تا الان!!!xa0 چیزی که واضحه اینکه داره می یاد، موی سفید و می گم، نه پیری!...
ادامه مطلب
بدون هیچ برنامه ریزی قبلی وقت ناهار سر از استارباکس نزدیک محل کارم دراوردم. دلم تنگه و بی قرار! پدر مادرم دو روز پیش برگشتن ایران و بعد از سه برگشتن به تنهایی قبلی کار اسونی نیست. باید برنامه های زنذگیمو اپدیت کنم اما همه چی منوط به یه عالمه اما و اگر داره! می شه گفت بجایی رسیدم که زیاد کنترلی به چیزی ندارم. از وقتی...
ادامه مطلب
فکر می کنم امروز بعد از یه میلیون سال بدون دلیل و فقط برای خودم موندم خونه، نه مریضم نه اینکه باید کاری بکنم و نه برای سرویس دادن به کس دیگه! فقط برای خودم. شاید این هدیه من به منه برای تولدم! امروز و موندم خونه تا شاید بتونم انرژیمو جمع جور کنم و تصمیمهای بهتر برای خودم بگیرم. تصمیمهایی که وضع روحیمو بهتر کنه. شاید...
ادامه مطلب
این روزها مسایل داخلی ایران فکرمو شدیدا مشغول کرده! از هر طرف یه خبر بد می رسه. زلزله، اعتراضات، کشته شدن مردم توی خیابانها، زندانی شدن جو...
ادامه مطلب
وصف پاییز کانادا محاله،زیباییهاشو باید دید و با تمام وجود تجربه کرد. من عاشق بهارم اما همیشه شیغته ی پاییز هم بوده ام. فرق نداره پاییز خیابان ولی عصر، زرگنده یا اتاوا! پاییز منو دیوونه می کنه سرشار از حزن و دلتنگی بی معنایی که هرگز نفهمیدم ریشه اش کجاست.xa0 پاییزهای سخت زیاد داشتم توی زندگیم و امسال تنها سالی نیست که xa0برگهای رنگی درختها تنمو می لرزونه و امسال تنها سالی نیست که من با دیدن اینهمه زیبا...
ادامه مطلب
سر پا ایستادم و در مقابل همه باد ها و طوفانها مقاومت می کنم . مدتها بود که به اینکه چقدر تنهام فکر نکرده بودم. ولی اشکهای سیل اسای روی صورتم نشان از شکستنمه......
ادامه مطلب
توی افیس نشسته ام و ناهار می خورم. دارم وقت کشی می کنم تا وقت کلاس بعدیم بشه. این به معنی نیست که درس یا کاری ندارم که انجام بدم بلکه خیلی هم دارم ولی توان اینو ندارم که انجامشون بدم. دلم برای نوشته ها و بلاگهایی که قبلا می خوندم یهویی تنگ شد و خواستم ببینم مردمی که یه زمانی می شناختمون در چه حالن!xa0...
ادامه مطلب
خانم فوق ليسانس علوم انساني كه تو قلهك زندگي ميكردي، سالي چند تا مسافرت خارج ميرفتي، با پارتي و سفارش تو يك اداره استخدام شدي(خودت يك بار گفتي با پارتي جا به جا شدي) و ناراضي بودي! فكر كنم خيلي از پستهاي وبلاگت رو هم از پشت ميز ميز ادارت نوشته بودي!(ناراحت نباش منم الان دارم همين كارو ميكنم!)وقتي دا...
ادامه مطلب
ترم زمستونی هم با همه سختیهاش به سر رسید. فردا شاگردهام امتحان دارن و دو روز باید توی کمپس ورقه صحیح کنیم و نمره ها رو وارد کنیم و تمام. البته دوباره می و جون کلاس دارم ولی وسطش یه نفس می کشم،. امسال زمستان از هر سال دیگه سختر بود برام حتی از سال اولی که اومدیم کانادا!باید برگردم به بازار کار و از ش...
ادامه مطلب
روح سرکشم امروز اما، حاضر نشد قبول کنه کارهای مهمتری غیر از نوشتن برای دلم دارم. خسته است از باید ها و نباید ها، خسته است ار دیر شدن و عجله داشتنها، خسته است از به زبان خودش نخوندنها و ننوشتنها و نتیجه اش اینه که امروز با اینهمه کاری که دارم باید بنویسم. باید بنویسم از همه جا از همه چی غیر از حال خو...
ادامه مطلب
این روزها سخت تلاش می کنم که ادم مثبت و زیبا اندیشی باشم. حواسم هست که اسمون زیبا ی تابستونی رو ببینم. گلهای قشنگ باغچه رو نوازش کنم و خداوند را برای همه نعمتهای کوچیک و بزرگش شکر کنم. این روزها به خودم میگم روزهای بیکاری و توی خونه موندن زود تموم می شه و لذت ببر از هر ثانیه اش که بعدا برات ارزو می ...
ادامه مطلب
xa0از خواب بیدار می شی ... حالت بده، توان حرکت نداری، دلت میخواد با کسی حرف نزنی کسی هم باهات حرف نزنه. اصلن دلت میخواد هیچکسو نبینی، دلت میخواد مسواک نزنی و با موهای پریشون و همون پیژامای خوابت یه لیوان قهوه دستت بگیری و دوباره پخش بشی روی کاناپه. دلت میخواد یه کاسه چس فیل و یه ظرف کره بادام زمینی بگ...
ادامه مطلب